Thursday, September 24, 2009

یک کاری کردن












ای خدا ! من حالم از مدسه به هم می خوره. از درس.
ای خدا یه کاری کن واسه ی من.
خاهش می کنم. جدّی دارم می گم. من نمی تونم
. این که تمامِ روزِ مدسه رو حالت ِ تهوع دارم یعنی این که حقیقتن حالم به هم می خوره از مدسه.می فهمی؟
جدّیم. به خدا.

Friday, February 13, 2009

شاخه هایم به درد آمـَ


روی یک پایم می ایستم 
دستانم را از هم باز می کنم و به سوی آسمان می گیرم
من یک درختم
هیج یک از غم ها و سیاهی ها را نمی بینم
 

Sunday, January 18, 2009

غـم



کسی که اطرافیانش را دوست نداشته باشد 
کسی که اطرافیانش را نمی فهمد 
همان بهتر که تنها باشد 
اصلن همان بهتر که بمیرد

Wednesday, November 5, 2008

انگار پای عقربه ها


می ترسم یک روز
آن قَدَر پـُـر شوم
که از گوش و بینی و چشم هایم 
خاطرات بیرون بزنند

Tuesday, August 12, 2008

بیا ، بیا


خدایا ، بچـّه تر که بودیم
با هم دعوامان می شد
سر هم داد می زدیم
قهر می کردیم ؛
ولی خب .. این قـَـدَر از هم دور نمی شدیم

Wednesday, July 16, 2008

آقا ! ما به تو نیااز داریم


خدایا
رفتی آن بالا نشستی که چه ؟
فکرش را کردی اگر بیفتی دست و پایت بشکند
سر ما چه بلایی می آید ؟
نـَـع ! واقعن فکرش را کردی؟

Wednesday, July 2, 2008

آن پشت مشت ها حکمتی هست ؟


اسب با ترس و لرز چند قدم جلو رفت
فیـل به سمتش حمله کرد
اسب فریادش گرفت
باز هم آدم به کـُـشـتـنـش داده بود

Tuesday, June 24, 2008

سکوت .

سیب میوه ی خوبی است
تو خیلی خوبی
آن همه سیب هایی که خوردی کارساز بودند ؟

Wednesday, June 18, 2008

خوشبختي ما وسيع تر از زندگي مان است


ما يك خدا داريم
و رووح
و وسایلی مثل دل
و خرت و پرت هايي مثل ذهن و حواس
یک چيزهايي هم مثل قا قا لي لي برايمان گذاشته اند مثل بهشت
با اين حساب ما " واقعن " موجودات خوشبختي هستيم

Monday, June 2, 2008

شده ايم دستمال کاغذي


غوطه وریم

Tuesday, May 20, 2008

آدم همه چيز را به هم مي ريزد

آن ها زندگي شاد و معمولي داشتند
هر كدام جايي براي خود زندگي مي كردند
حتــّـا آن موقع ها لايه ي ازون سوراخ نبود
روزي از خاك يك صداي عجيب و غريب آمد
دُمبالش هم يك موجود عجيب و غريب تر
بعد از آن نظم جهان به هم خورد

Saturday, May 10, 2008

Deskman

طبق معمول چارزانو روي ميزش نشسته بود
و داشت پايين را نگاه مي كرد
پسربــچــّه اي داشت از زور گرسنگي نان خشك مي خورد
عذاب وجدان گرفت
از آن روز به بعد ديگر كسي خدا را نديد

Monday, May 5, 2008

جوش آمدن


باید دوید روی جدول بولوار کشاورز
آن قَدَر که به سُرفه افتاد
و فهمید توی این چند وَختِ عمر
واقعن هیچ کاری نکرده ایم جُز سُرفه ! و سرفه ؛

Friday, April 25, 2008

آدم را باور كن

اگر روزي آپانديس خدا بتركد
كسي چه مي داند ؟
آن وخت شايد باور كند زندگي ناباورانه ي ما را

Wednesday, April 16, 2008

نقاشي ها كمي هوا خوري مي خواهند


با كلّـي شوق و ذوق مداد رنگي هايت را مي تراشوني
بـعـد ما را هر طوري مي خواهي مي كِشي
شايد مدادرنگي هايت گم شده كه كشيدن ما را نصفه گذاشتي
شايد هم نقاشي هاي تو سياه وسفيداَند